![]() |
![]() |
|
| گالری عکس و مدل و... |
|
از صفر من تا بيست تو راهي به جز
تقدير نيست دلخوش به استادم نكن حذف اضطراري دير نيست من غايبم يا در
سكوت,تو حاضر و در گفتگو من غافل از استاد و درس,تو مي نويسي مو به مو با
جزوه و فرمول بيا,تا پاس كنم يك واحدي چيزي نخواندن بهتر از يك شب تلاش
بيخودي با عشق در دانشكده جايي براي درس نيست البته ترم هفت و هشت,ديگر
مجال ترس نيست دانشجو گر عاشق شود,بي پرده مشروط مي شود چيزي شبيه آب هويج
با كوفته مخلوط ميشود!!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سی ام تیر 1387ساعت 1:43 توسط ناهید |
|
|
+ نوشته شده در
سی ام تیر 1387ساعت 1:25 توسط ناهید |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
هفدهم تیر 1387ساعت 14:31 توسط ناهید |
|
|
دوست داشتن مثل بازی با الاکلنگ می مونه اونی که عاشق تره همیشه خودشو میاره پایین تا عشقش از بالا بودن لذت ببره
تسخیر یک کشور بزرگ از تسخیر قلب کوچک زن آسانتر است . ناپلئون |
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1387ساعت 16:32 توسط ناهید |
|
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1387ساعت 16:23 توسط ناهید |
|
|
می گویند مردی روستایی زنش را برای درمان به یکی از
بیمارستان های گران شهر برد. خرج عمل و بستری شدن بالا بود و مرد روستایی
باید به شکلی این هزینه را جبران می کرد.یکی از پرستاران تعریف می کرد که
این مرد هر روز به سراغ تلفن عمومی روبه روی اتاق همسرش می رفت و با صدای
بلند فریاد می زد: آهای پسران و دختران من حالتان که حتما خوب است؟
گوسفندها را به صحرا بردید؟ بسیار عالی است. گاوها را هم تیمار کردید. فوق
العاده است. مواظب خودتان باشید.پرستار می گفت : تمام یک ماهی که زن در
بیمارستان بستری بود مرد اینکار را تکرار می کرد و با صدای بلند خود همه
کادر بیمارستان را ناراحت می ساخت. چندین بار به مرد تذکر داده شد که صدای
خود را پایین بیاورد اما او با سماجت و لجبازی با همان صدای بلند خود این
جمله تکراری را برای پسران و دختران خود در روستا تکرار می کرد.پرستار می
گوید : یک روز مجبور شدم به شهرستان زنگ بزنم و چون کادر مدیریت بیمارستان
در مورد تلفن های شخصی سخت گیری می کرد به ناچار به سراغ تلفن عمومی روبه
روی اتاق پیرزن روستایی رفتم اما در کمال تعجب دیدم که تلفن خراب است و
اصلا کار نمی کند.در همین لحظه دوباره مرد روستایی به سمت تلفن آمد گوشی
را برداشت و شروع به داد و فریاد کرد. و من تازه متوجه شدم که پیرمرد همه
طعنه ها و بدخلقی های ما را تحمل کرد تا به زنش اطمینان بدهد که در غیاب
او بچه ها سالم هستند و به خاطر هزینه بیمارستان گوسفندها فروش نرفته اند
و بعد از خوب شدن و مرخص شدن زن انها می توانند با خاطری آسوده به روستا
برگردند و مطمئن باشند که هنوز می توانند گاوها را در طویله ببینند.
برگرفته از مجله موفقیت |
|
+ نوشته شده در
دهم تیر 1387ساعت 16:12 توسط ناهید |
|
|
+ نوشته شده در
نهم تیر 1387ساعت 9:41 توسط ناهید |
|
|
+ نوشته شده در
چهارم تیر 1387ساعت 9:36 توسط ناهید |
|
|
مي پرسم: "چه كار مي كني؟"
مي گويي:"به آينده فكر مي كنم!" مي پرسم:" آينده؟" مي گويي: آ:آري كاش ي:يك بار ن: نشان بدهي د:دوستم داري ه:همين!!! |
|
+ نوشته شده در
دوم تیر 1387ساعت 14:15 توسط ناهید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.
به وبلاگ زیبای خفته خوش امدید . ناهید هستم,20 ساله و متاهل دانشجوی کارشناسی حسابداری نویسنده وبلاگی که الان رو به روی شماست آرزومند خوشبختی تمامی دوستانش است مرا از نظراتتون محروم نکنید |
| پیوندهای روزانه |
|
عضو شوید و موبایل مجانی جایزه بگیرید آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مدل لباس مجلسی مدل آرایش کارت پستال مدل لباس عروس |
|
RSS
|