<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زیبای خفته</title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/</link>
<description>گالری عکس و مدل و...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 13:11:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. &lt;BR&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. &lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 13:11:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 455px; HEIGHT: 330px&quot; height=225 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.pix2pix.org/my_unzip/123093420158.jpg&quot; width=331 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 09:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتمان شتر و مادرش</title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;H3&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400; COLOR: rgb(0,0,0)&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400; COLOR: rgb(0,0,128)&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400; COLOR: rgb(0,51,0)&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400; COLOR: rgb(0,51,0)&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,128)&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400; COLOR: rgb(0,0,128)&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/H3&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,51,0)&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,128)&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,128)&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است… .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,128)&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم… .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;شتر مادر: بپرس عزیزم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(0,0,128)&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt;بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 14:04:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه ما 4 زن داریم</title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. &lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot; من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot; من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن به سرعت گفت :&quot; هرگز&quot; همین یک کلمه و مرد را رها کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot; من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن گفت :&quot; البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم &quot; قلب مرد یخ کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot; تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زن گفت :&quot; این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!&quot; گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-POSITION: 0px 0px; FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در همین حین صدایی او را به خود آورد :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot; من با تو می مانم ، هرجا که بروی&quot; تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :&quot; باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ...&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;در حقیقت همه ما چهار زن داریم !&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است(salijoon.com)&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN id=ctl00_ContentPlaceHolder1_lblGoodBody style=&quot;COLOR: black&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 07:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. &lt;BR&gt;از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد. &lt;BR&gt;ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. &lt;BR&gt;مستاصل شد... &lt;BR&gt;از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. &lt;BR&gt;گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي. &lt;BR&gt;نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم.... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;BR&gt;قدري پايين تر آمد. &lt;BR&gt;وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟ &lt;BR&gt;آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;BR&gt;وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;BR&gt;وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟ &lt;BR&gt;ما از هول خودمان يك غلطي كرديم، غلط زيادي كه جريمه ندارد!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT color=#0060bf&gt;كتاب كوچه احمد شاملو&lt;/FONT&gt;  &lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 09:12:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 06:17:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 14pt; COLOR: #333333; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;مردي &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 14pt; COLOR: #333333; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: #333333; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt; - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: normal&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0060bf&gt;&quot;براي اين يکي اوضاع فرق کرد…&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#0060bf&gt;&lt;STRONG&gt; !&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#0060bf&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; &lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 06:12:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>يادمان باشد از اين پس خطايي نكنيم 

يا اگر در خود شكستيم صدايي نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم 
  
</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 09:34:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>آنچنان فرياد كن &lt;BR&gt;فريادي كه تمام رعشه هاي جنون &lt;BR&gt;زلرزش فريادت قرار نگيرند &lt;BR&gt;كوهها از صداي پژواك فريادت به هم بلرزند &lt;BR&gt;اگرتمام خفتگان دست به دست هم بدهند &lt;BR&gt;نتوانند انعكاس صدايت را خاموش كنند &lt;BR&gt;فرياد كن &lt;BR&gt;اگر چه هزار خنجر قهر بر تو فرود آيد &lt;BR&gt;فرياد كن &lt;BR&gt;كه بايد رفت &lt;BR&gt;كوچي لازم است !!... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 12:25:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معادله زندگی</title>
<link>http://nahid67.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;معادله ۱&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح&lt;BR&gt;الاغ = خواب + خوراک&lt;BR&gt;پس&lt;BR&gt;انسان = الاغ + کار + تفریح&lt;BR&gt;و بنابراین&lt;BR&gt;انسان - تفریح = الاغ + کار&lt;BR&gt;بعبارت دیگر&lt;BR&gt;انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;معادله ۲&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;مرد = خواب + خوراک + درآمد&lt;BR&gt;الاغ = خواب + خوراک&lt;BR&gt;پس&lt;BR&gt;مرد = الاغ + درآمد&lt;BR&gt;و بنابراین&lt;BR&gt;مرد - درآمد = الاغ&lt;BR&gt;بعبارت دیگر&lt;BR&gt;مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;معادله ۳&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;زن = خواب + خوراک + خرج پول&lt;BR&gt;الاغ = خواب + خوراک&lt;BR&gt;پس&lt;BR&gt;زن = الاغ + خرج پول&lt;BR&gt;و بنابراین&lt;BR&gt;زن - خرج پول = الاغ&lt;BR&gt;بعبارت دیگر&lt;BR&gt;زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نتیجه گیری:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;از معادلات ۲و۳ داریم:&lt;BR&gt;مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند&lt;BR&gt;پس:&lt;BR&gt;فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.&lt;BR&gt;و&lt;BR&gt;فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#0000ff size=4&gt;بنابرین داریم …&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN id=more-2211&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#0000ff size=4&gt;&lt;BR&gt;مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG id=smilie_123 title=نیشخند alt=:6qwup3: src=&quot;http://www.footiran.ir/images/smilies/6qwup3.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;FONT style=&quot;FONT-WEIGHT: 600&quot; face=Tahoma&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 07:20:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahid67&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>nahid67</dc:creator>
<guid>http://nahid67.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
